ابومسلم با اینکه در زمان سفاح، اقدام به قتل ابوسلمة اولین وزیر بنی عباس کرده بود اما چون حقی عظیم بر دولت بنی عباس داشت، سفاح با او کاری نداشت، بلکه او را احترام می کرد، تا اینکه سرانجام در۲۵ شعبان سال۱۳۷ به دستور منصور عباسی کشته شد، زیرا میان آنها کدورتی پدید آمد، گویند ابومسلم مدعی خلافت بود و بعد از مکاتبات بسیاری که میان آن دو رد و بدل شد، سرانجامابومسلم به دیدار منصور شتافت، منصور دست به حیله زد و دستور داد مردم به استقبال او روند، استقبال خوبی از او به عمل آمد، ابومسلم به نزد منصور آمد و دست او را بوسید.
منصور به او اجازه داد مرخص شود و سه روز استراحت کند و نظافت نماید، فردا مردی بنام عثمان بن نهیک و چهار نفر از نگهبانان را خواسته گفت: هرگاه من در کف دست خود را به هم زدم، خارج شوید و ابومسلم را بکشید.
وقتی ابومسلم به نزد منصور شتافت، منصور شروع کرد راجع به برخی کارهای گذشته وی اعتراض کردن و در هر مورد ابومسلم توضیح می داد، وقتی سرزنش منصور طولانی شد، ابومسلم گفت: اینگونه نباید با من صحبت شود بعد از آنهمه سختیها و کارهائی که من کردم و سوابقی که(برای حکومت بنی عباس) دارم. منصور در حالی که خشمگین بود گفت: ای پسر زن خبیث، اگر به جای تو کنیزی بود کافی بود، تو در سایه دولت ما فعالیت کردی، اگر کار دست تو بود، قدرت هیچ اقدامی نداشتی. ابومسلم به عنوان کرنش دست منصور را بوسید و عذرخواهی کرد، منصور گفت: همانند امروز ندیدم، به خدا که این کار تو فقط خشم مرا افزون کرد.
ابومسلم گفت: این سخن را رها کن من جز از خدا نمی ترسم، منصور از این سخن برآشفت و او را بدگوئی کرد و دست بر هم زد، نگهبانان بر او حمله کردند، ابومسلم گفت: ای امیر مؤمنان مرا برای(دفاع در مقابل) دشمنت نگه دار، منصور گفت: خدا مرا در آن زمان نگه ندارد، آیا دشمنی دشمن تر از تو برای من هست؟ آنگاه نگهبانان در حالی که ابومسلم فریاد می زد، العفو، او را کشتند. منصور گفت: آیا الآن که شمشیرها تو را در برگرفته تقاضای عفو داری؟.